آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد اما از عاقبت این همه دوری دستانت... از انتهای نامعلوم اینهمه فاصله... چرا میترسم؟؟؟؟؟ من از لحظه ای که چشمان زیبای تو... بین آوار این همه نگاه معنا دار گم میشوند... من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد میترسم!!! اما راستش را بخواهی نمیدانم که از عاقبت اینهمه عشق بی جواب میترسم یا نه...!!!!!! فقط میدانم که محتاجم...!!! من محتاج واژه های ساده و بی تکلف ام... من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم... من محتلاج عطر یک احساس باران زده غمناکم... من محتاج توام که بیایی!!! با یک هوای هق هق... با یک جفت نگاه خیس... من محتاج یک آسمان ابریم، که ببارد... و برای من بشود بهانه ای از جنس معجزه !!!! تا بگویم تو را به حرمت ابرها که میگریند قسم... من محتاجم...!!!! محتاج نگاه تو.... محتاج لبخند تو.... محتاج احساس تو.... محتاج تو....!!!! همین.... از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمیگنجد...!!! کاش از روز ازل فکر دل ما را می کرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را یا مرا درغم عشق تو شکیبا می کرد
از عشق که نه.....!!!!!